تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
عزیزان برای درک و یافتن خود از اولین مطلب وب دنبال کنند، از پست: " از من تا خدا راهی نیست جز من ... "


۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

آنک گویند اولیا در که بوند

تا ز چشم مردمان پنهان شوند

پیش خلق ایشان فراز صد که‌اند

گام خود بر چرخ هفتم می‌نهند

پس چرا پنهان شود که‌جو بود

کو ز صد دریا و که زان سو بود

حاجتش نبود به سوی که گریخت

کز پیش کرهٔ فلک صد نعل ریخت

چرخ گردید و ندید او گرد جان

تعزیت‌جامه بپوشید آسمان

گر به ظاهر آن پری پنهان بود

آدمی پنهان‌تر از پریان بود

نزد عاقل زان پری که مضمرست

آدمی صد بار خود پنهان‌ترست

آدمی نزدیک عاقل چون خفیست

چون بود آدم که در غیب او صفیست


منبع : مثنوی و معنوی / دفتر سوم


۰ ۰ ۶۵

۰ ۰ ۶۵


خویشتن نشناخت مسکین آدمی              از فـزونـی آمـد و شـد در کمی

 خویشتن را آدمی ارزان ‌فروخت             بود اطلس، خویش‌را‌بردلق‌دوخت


      حقیقتاً مشکل آدمی همین است که خود را «بد» می‌شناسد و با خود «بد» عمل می‌کند و لذا همه‌ی استعدادهای خود را از بین می‌برد. برعکس؛ 

انبیاء آمدند تا از ضایع‌شدن انسان جلوگیری کنند. یعنی:


        آنچــه صاحـب‌دل بداند حال تُو                تو زحـال خـود نــدانی ای عمـو            

جوهر صدقت خفی‌شد در دروغ                همچو طعم روغن اندر طعم دوغ

آن دروغـت ایــن تـن فانی بـود                راستت آن جـــان ربــانی بــود

      سال‌ها این دوغ تـن پیـدا وفاش                 روغن جان انــدر او فانی و لاش

       دوغ را در خمـره جنبــاننـده‌ای                 تا فـرستـد حق رسولی، بنـده‌ای

       تا بجنبانـد به هنـجار و به فــن                 تا بدانم من که پنـهان بـود «مَن»


        یعنی از طریق ریاضت‌های شرعی و وارد‌شدن در دستورات منظم انبیاء می‌توان به جوهر اصلی وجود خود دست یافت و فهمید نظر را منحصر در تن کردن، نظر بر سراب انداختن است و ندا سر می‌دهد که:


مــرغ بــاغ ملکــوتم نیـم از عالـم خاک          چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

ای خوش آن‌روزکه‌پرواز‌کنم‌تابردوست           بـه هوای ‌سرکویش‌ پروبالی‌ بزنــم


    و آن وقت است که خوب حس می‌کند که:

  جان گشاید سوی بالا بال‌ها               تن زده اندر زمین چنگال‌ها


۱ ۰ ۷۰

۱ ۰ ۷۰


آدمی همچون عصای موسی‌است

آدمی همچون فسون عیسی‌است

در کف حق بهر داد و بهر زین

قلب مومن هست بین اصبعین

ظاهرش چوبی ولیکن پیش او

کون یک لقمه چو بگشاید گلو

تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت

آن ببین کز وی گریزان گشت موت

تو مبین ز افسونش آن لهجات پست

آن نگر که مرده بر جست و نشست

تو مبین مر آن عصا را سهل یافت

آن ببین که بحر خضرا را شکافت

تو ز دوری دیده‌ای چتر سیاه

یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه

تو ز دوری می‌نبینی جز که گرد

اندکی پیش آ ببین در گرد مرد

دیده‌ها را گرد او روشن کند

کوهها را مردی او بر کند

چون بر آمد موسی از اقصای دشت

کوه طور از مقدمش رقاص گشت


منبع : مثنوی و معنوی / دفتر سوم


۰ ۰ ۴۷

۰ ۰ ۴۷


زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه

ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود

گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم

با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو

چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من

ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم

هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی

تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من

شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم


مولوی، دیوان شمس، غزلیات، غزل 1397


۰ ۰ ۴۸

۰ ۰ ۴۸


نفس خود ناکرده تسخیر ای فلان

چون کنی تسخیر نفس دیگران

 

نفس را اول برو در بند کن

 

پس برو آهنگ وعظ و پند کن 


منبری بگذار بهر خود نخست

 

وانگهی برجه به منبر  تند وچست

 

آتشی در دل برافروز آنگهی


گرم کن هنگامه وعظ ای رهی


تا زسو دین نگردد دل کباب


دم نگردد گرم ای عالی جناب


تا تو را سوزی نباشد در جگر
 

دم مزن کاندر دمت نبود اثر

 


منبع: ملا احمد نراقی. مثنوی طاقدیس. صش282


۰ ۰ ۹۹

۰ ۰ ۹۹


همچو مـوی اندر این عالم خوشم *** که از فزون از خویش باری می‌کشم


۰ ۰ ۴۹

۰ ۰ ۴۹


بیزارم از این کهنه خدایی که تو داری *** هر روز مــرا تازه خدایی دگر هست


وقتی نمی‌توانیم با خودمان ارتباط برقرار کنیم؛ چگونه توقع ارتباط با دیگران  بقیه عالم را داریم ؟؟!!


تا عالم عوض نشود نصیحت‌ها شنیده می شود؛ ولی اثری ندارد.



۱ ۱ ۷۳

۱ ۱ ۷۳


وه، چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم ***  کی بدانـم مـرا چنـان که منـم


ترجمه تفسیری از این شعر مولانا :


وای چقدر من هیچی نیستم اما هستم.

بعد مصرع دوم آرزو می کند که : آیا می شود یک روز بفهمم من چه طوری ام ؟


۰ ۰ ۲۴۷

۰ ۰ ۲۴۷


از من تا خدا راهی نیست 

فاصله ایست به درازای من تا من 

و در این هیاهوی غریب

من، این من را نمیابم


۰ ۱ ۱۰۹

۰ ۱ ۱۰۹


وه، چـــه بی‌رنگ و بی‌نشــــان کـه منــــم
کــی بــــدانـم مــــــــرا چــنان کـه منـــم

خودم چی هستم ؟
تنم خودم هستم ؟ این که تن است !
فکرم خودم هستم ؟ یا خودی هست که فکر می کند ؟
این فکر حجابی شده که نتوان خود را دید.

گر به ظاهر آن پری پنهان بود *** آدمی پنهان تر از پریان بود


مقصود از شناخت نفس ناطقه که در این وبگاه دنبال می‌شود،

نفس‌شناسی به صورت مفهومی یا فلسفی و اخلاقی نیست؛



بلکه توجهی است حضوری و شهودی به خودِ پنهان

و به همین جهت رویکرد اصلی ما در این وب عبور از علم حصولی به نفس است و نظر به تجربه‌ی خویشتن خویش دارد آن هم به علم حضوری.


ــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت:

پس تعجب نکیند اگر با دنبال کردن مطالب این وب چیزی را یافتید که تمام وجود شماست و همیشه دنبال آن بوده اید اما آنچه را یافته اید نمی تواید انتقال دهید و به دیگران هم یاد بدهید چون به علم حضوری است .


_____________

نکته خیلی مهم :
عزیزان چنانچه عنایت دارید مطالب به صورت حلقه‌های پیوسته می‌باشد؛
لذا از دوستان تمنا داریم برای درک و یافتن خود از اولین مطلب وب شروع کنند، از پست: " از من تا خدا راهی نیست جز من ... "
تا درک مطالب حاصل شود.


دنبال کنندگان بیانی