تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
عزیزان برای درک و یافتن خود از اولین مطلب وب دنبال کنند، از پست: " از من تا خدا راهی نیست جز من ... "


۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مباحث معرفت النفس» ثبت شده است

سلام؛

بعد از تقریبا یکـ‌ سال و اندی نوشتن در این وبلاگ، احساس می‌کنم اگر مطالب را از ابتدا و پیوسته بخوانید تا حدودی با معرفت نفس آشنا می‌شوید.


اکثر مطالب الهام گرفته از کتاب ده نکته از معرفت النفس نوشته‌ی استاد طاهرزاده بود و بسیاری از موارد عین مطلب را نقل کرده‌ام؛ لذا برای کسانی که حوصله خواندن مطالب را ندارند این کتاب را می‌گذارم تا دانلود کنید و از این علم که باید بخوانیمش بی‌بهره نمانند.


و البته ۱۰ صوت که تدریس شرح این نکات توسط نویسنده محترم آقای طاهر‌زاده است هم برای دانلود خدمت‌ شما تقدیم می‌شود، که اگر به صورت جدی قصد تغییری در زندگی و روزمرگی آن داشتید و خواستید معرفت نفس را جدی‌تر و عمیق‌تر بیابید گوش کنید.


و نکته پایانی اینکه؛

    موقتا این وبلاگ بروز نمی‌شود!

      شما دعا کنید گرفتاری‌ها و مشغله‌هایم حل شود و دوباره در موضوع معرفت نفس و انسان‌شناسی در خدمت‌تان باشم، که واقعا خودم هم از این مباحث لذت می‌برم.

البته اگر سوالی داشتید در قسمت پرسش‌ها در خدمت‌تان هستم!





دانلود کتاب ده نکته از معرفت نفس آقای طاهر‌زاده (توضیحات بیشتر در مورد این کتاب در اینجا)


دانلود صوت‌های تدریس این کتاب توسط نویسنده آن، در دو کیفیت متوسط و خوب



۱ ۵ ۷۴

۱ ۵ ۷۴


انسان از دیدگاه اسلام؛ این‌طور نیست که دارای دو حقیقتِ جسم و روح باشد، بلکه حقیقت او جان یا روح اوست و بدن و جسم ابزار آن روح است و اگر به لذات بدنی زیاد میدان بدهد، عملاً از اصل خود جدا شده، و هرچه انسان بیشتر بر بدن حاکم باشد، خود را بیشتر به انسان کامل یا حقیقت‌الانسان نزدیک کرده‌است.  

 

      عمده آن است که انسان متوجه باشد بدن او حجاب او نگردد، که گفت: 

                                  حجاب‌ِچهره‌ی جان، می‌شودغبارِتنم          خوشا دمی که‌ازآن‌چهره‌پرده‌برفکنم

     یعنی چون تن خاکی حجابم شده، چهره‌ی حق را نمی‌بینم، به امید روزی که با آزاد شدن از حکم تن با امثال روزه و سایر ریاضات شرعی- پرده را  از آن چهره کنار زنم.


     همچنان‌که انسان طالب حق ناله سر می‌دهد که:

 

گفتم‌که‌روی‌خوبت ازماچرا نهان‌است       گفتا تو خودحجابی‌ورنه رخم عیانست

گفتم ‌فراق ‌تا‌ کی؟گفتا که‌تا توهستـی         گفتم‌نَفَس‌همین‌است،‌گفتا‌سخن همانست

  

     آری ما احساس خودیّت و منیّت در مقابل خدا داریم که او خود را به جان ما نشان نمی‌دهد. 

وقتی متوجه شدیم هیچ چیز در این جهان، ملک ما نیست، وجملگی ملک خدائیم و بنده‌ی او، و وقتی خود را به درجه‌ی خدمتگزاران تنزل‌دادیم و از خاکِ زیرپای خود متواضع‌ترشدیم، حجاب‌های بین ما و خدا مانند دود به هوا می‌رود و خدای را رو در روی خود خواهیم دید.

آری: « گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی»


      پس تزکیه؛ حرکت از خود و در خود به سوی خود است، ولی به‌سوی خودِبرتر، و از حجاب خودِ نازل عبور کردن، تا با خدای خود روبه‌رو شویم.

     انسان در ابتدا، خود را همین مرتبه‌ی نازله روح می‌پندارد، ولی اگر حجاب بدن و تعلّقات بدنی را کنار زد، با حقیقت بالاتری از خود روبه‌رو می‌شود. 

         یعنی «خودِ نازل»، حجاب «خودِ عالی» است. 

به عبارت دیگر، خودِ نازل که محجوب از حق است، حجاب خودِ اصلی است که از حق محجوب نیست.

   چنانچه لسان‌الغیب«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرماید:


میان‌عاشق‌و‌‌معشوق‌هیچ‌حائل‌نیست  **  توخودحجاب‌خودی، حافظ ازمیان‌برخیز



۲ ۲ ۱۰۴

۲ ۲ ۱۰۴


 اگر انسان خود را به کمک تذکرات انبیاء از حکم بدن و منزل اسفل آزاد کند، در واقع خود واقعی خود را می یابد و به اصل خود که همان مقام روح است نزدیک می‌شود،  به طوری که حقایق ذات خود را حتی بدون واسطه‌ی ملائکه مستقیماً از حق دریافت می کند.

      در ابتدا انسان حقیقت خود را از پشت حجاب ها می بیند و در انتها اگر همت کند با خود آن ذات روبه‌روست و رمز و راز تزکیه‌های شرعی برای برطرف‌کردن همین حجاب‌هایی است که بین او و حقیقت اصلی او پرده شده‌است.

     ‌امام‌صادق(علیه السلام) می‌فرمایند:

            «وَ اِنَّ روحَ الْمُؤْمِنِ لَاَشَدُّ اِتِّصالاً بِروُحِ‌اللهِ مِنْ اِتِّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بها»

 کافی ج 2 ص 166

 « حقیقت این است که اتصال روح مؤمن به روح خدا، شدیدتر است از اتصال شعاع خورشید به خورشید».




۰ ۳ ۷۲

۰ ۳ ۷۲


حال با توجه به بحث وسعت روح انسانی که در چند پست قبلی به آن پرداختیم، آیا متوجّه شدی یعنی چه که گفته شده: 

روح یا حقیقت انسان در حین استقرار در منزل اصلی خود، در مراتب نازله‌ی خود محدود و محجوب شده تا مرحله‌ای که در واقع از آن حقیقت خبری نیست؟ 

و آیا معلوم شد یعنی چه که انسان دارای دو چهره است، یکی چهره‌ی قدسی والهی و یکی هم چهره‌ی اسفل‌سافلی؛ که در تنزّل به‌سوی اسفل‌ سافل، از آن چهره‌ی اصلی نبریده و جدا نشده است.


 نفس انسان بین روح که مخلوق بی‌واسطه‌ی حق است   و جسم قرار دارد. 

    یعنی نه نور محض است، نه ظلمت محض،

         و به همین جهت هر صفت الهی را به صورت خاص و مبهم دارا است.



۰ ۲ ۸۶

۰ ۲ ۸۶



سلام؛

اول این که معذرت من را پذیرا باشید که پست قبلی این قدر طولانی و زیاد بود. :)

       اما شما نظر‌تان به زیاد بودن آن نباشد، نکته‌ای که بیان شد فوق العاده است و برای درک و فهم آن لازم بود پست طولانی شود چرا که مطلب پیوسته بود و اگر فقط قسمتی از آن خوانده می‌شد،‌ قابل فهم نبود.


و دوما این که چرا پست بعدی را قرار نمی‌دهم از این باب است که احساس می‌کنم مطلب قبلی به خاطر زیاد بودن‌ش خوانده نشده است ؟؟؟ شما این احساس کاذب مرا بشکنید. و این که هضم مطلب مهم است چرا که مطالب پیوسته اند و نفهمیدن و نخواندن مطلب قبلی، متعاقبا نفهمیده مطلب بعدی را در پی‌ دارد .


پس یادتان نرود پست قبلی را بخوانید !

یاعلی


۰ ۱ ۱۰۲

۰ ۱ ۱۰۲


از این نکته نیز نباید غفلت شود که هرقدر تجرد موجود شدیدتر باشد، حضورش شدیدتر است، 

                     و لذا همان‌طور که ماده مانع حضور مجردات اعم از ملائکه و خداوند در عالَم ماده نیست، 

                          وجود ملائکه در عالم، مانع حضور خداوند در همان عالم نیست، چرا که تجرد خداوند مطلق است. 


پس این‌طور نیست که در عالم ملائکه که محل ظهور ملائکه است، خداوند حاضر نباشد، چرا که تجرد خداوند مطلق است، پس حضور حضرت حق هم در تمام مراتب هستی مطلق است.


۲ ۲ ۱۱۵

۲ ۲ ۱۱۵



از مسائلی که معرفت به نفس برای ما روشن می‌کند این است که حکم حضور موجود مجرد در عالَم، 

      با حکم حضور پدیده‌های مادی، در عالم فرق دارد. 

به طوری‌که حضور مجردات همه جا هست بدون این‌که آن‌جایی که ماده هست جا برای حضور مجرد تنگ باشد. 

           مثل حضور نفس در بدن که اعضای مادی بدن مانع حضور نفس مجرد در جای جای بدن نیستند. 

                چرا که اصلاً مجرد از سنخ دیگر است و ماده است که مزاحم حضور ماده می‌شود.


وقتی روشن شد که ماده مانع حضور مجردات نمی‌تواند باشد، 

               دیگر انتظار نداریم که در هنگام مرگ وسایل مادی توان مقابله با فرشته مرگ را داشته باشند 


و نیز با روشن شدن این مطلب، حضور ملائکه و خداوند در کل هستی برایمان معنی پیدا می‌کند؛ 

           که ما چه در درون اطاق باشیم و چه در کف دشت؛ 

                   حضور خداوند، حضوری خاص است و نمی‌توان گفت در فلان مکان، یا جای موجود مادی است و یا جای موجود مجرد، 

   بلکه باید گفت:  

     در عینی که یک مکان مادی است، موجود مجرد می‌تواند در آن مکان نیز حضور کامل و تمام داشته باشد. 

چون ماده مانع حضور مجرد نیست.


۴ ۱ ۱۳۷

۴ ۱ ۱۳۷


ماده مزاحم و مانع حضور مجرد در عالم ماده نیست ، 

        مثل حضور نفس در بدن که حضـور مـادی اعضاء، مزاحم حضور و حاکمیت آن در بدن نیست، 


بلکه ماده مزاحم حضور ماده در ماده است.

             مثل جای گرفتن یک دست در بین سلول‌های دست دیگر، که محال است.



دوستان روی متن فکر کنید؛ تا با توضیحات بعد، بحث باز شود

چشم انتظاری نظرات شما در باب این متن را می کشم


۰ ۱ ۹۲

۰ ۱ ۹۲


سلام 




اگه یک نیم نگاهی به بایگانی وبلاگ داشته باشید؛ می‌بینید که از مهر ۹۵ شروع به کار کردیم و معرفت النفس گفتیم، یعنی یک‌سال گذشت و ما توفیق پیدا نکردیم که یک دوره از معرفت نفس را کامل کنیم ...

            اما خدا را شکر که تا به این جا را آمدیم ... به امید خدا و یاری او که بتوانیم خود را بیابیم ... حال اگر طول هم کشید اشکال ندارد ولی خود را بیابیم ...                         و تنها علم حصولی پیدا نکنیم،   ما دنبال یافتن خود هستیم، چنانچه بسیار در پست‌های قبلی بر آن تاکید ورزیدیم.




۱ ۱ ۱۳۲

۱ ۱ ۱۳۲


وقتی روشن شد هر قدر موجود مجردتر است، حاضرتر است، و خداوند متعال که عین تجرد است پس عین حضور است. 

      متوجه می‌شویم که چرا هر انسانی احساس می‌کند با همه ی خداوند در ارتباط است و می‌بیند که اصلاً خداوند تماماً با اوست و او هم تماماً می‌تواند با خدا باشد. 

می‌یابد که تمام خدا را دارد و اصلاً احساس می‌کند که تمام خدا با او روبه‌روست و ارتباط او با خدا یک ارتباط شخصی است. 

گویا خدا فقط خدای اوست و به‌اصطلاح هرکس خدای شخصی خود را دارد. 

        چون خداوند مجرد مطلق است، و موجود مجرد همه‌اش همه جا هست و خداوند که تجردش مطلق است بیش از همه ی مجردات نزد هرانسانی به تمامه حاضر است، 

               مگر این‌که انسان توجه خود را به غیر خدا برگردانده باشد و در واقع خودش را از خدا دور کرده‌باشد، در حالی‌که خداوند از همه چیز به او نزدیک‌تر است و در همین رابطه خداوند به پیامبرش می‌فرماید: 

       «اگر بند‌گانم سراغ مرا از تو گرفتند، من که نزدیکم و جواب هرکس که مرا بخواند می‌دهم» (آیه 186 سوره بقره ) 

حتی نمی‌گوید: ای پیامبر بگو من نزدیکم، تا در این حال وجود اقدس پیامبر«صلواة‌الله‌علیه‌وآله» واسطه باشد، 

            بلکه می‌گوید: «فَاِنّی قَریب» من نزدیکم.


حالا بهتر این شعر را می‌فهمیم :

از من تا خدا راهی نیست جز من






۱ ۰ ۱۲۱

۱ ۰ ۱۲۱


۱ ۲ ۳

وه، چـــه بی‌رنگ و بی‌نشــــان کـه منــــم
کــی بــــدانـم مــــــــرا چــنان کـه منـــم

خودم چی هستم ؟
تنم خودم هستم ؟ این که تن است !
فکرم خودم هستم ؟ یا خودی هست که فکر می کند ؟
این فکر حجابی شده که نتوان خود را دید.

گر به ظاهر آن پری پنهان بود *** آدمی پنهان تر از پریان بود


مقصود از شناخت نفس ناطقه که در این وبگاه دنبال می‌شود،

نفس‌شناسی به صورت مفهومی یا فلسفی و اخلاقی نیست؛



بلکه توجهی است حضوری و شهودی به خودِ پنهان

و به همین جهت رویکرد اصلی ما در این وب عبور از علم حصولی به نفس است و نظر به تجربه‌ی خویشتن خویش دارد آن هم به علم حضوری.


ــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت:

پس تعجب نکیند اگر با دنبال کردن مطالب این وب چیزی را یافتید که تمام وجود شماست و همیشه دنبال آن بوده اید اما آنچه را یافته اید نمی تواید انتقال دهید و به دیگران هم یاد بدهید چون به علم حضوری است .


_____________

نکته خیلی مهم :
عزیزان چنانچه عنایت دارید مطالب به صورت حلقه‌های پیوسته می‌باشد؛
لذا از دوستان تمنا داریم برای درک و یافتن خود از اولین مطلب وب شروع کنند، از پست: " از من تا خدا راهی نیست جز من ... "
تا درک مطالب حاصل شود.