برای آنکه چیزی اصل قرار بگیرد باید تمام شبهات ترد شوند
( صرف قبول کافی نیست)
وقتی دست قطع گردد من خودم، خودم نیستم ؟
چقدر از خود من کم میشود ؟
احساس نمیکنم که کم شده ام .
چرا که وقتی تن من کم بشود، چیزی از منم کم نمیشود.
تن در من هیچ اثری ندارد .
برای آنکه چیزی اصل قرار بگیرد باید تمام شبهات ترد شوند
( صرف قبول کافی نیست)
وقتی دست قطع گردد من خودم، خودم نیستم ؟
چقدر از خود من کم میشود ؟
احساس نمیکنم که کم شده ام .
چرا که وقتی تن من کم بشود، چیزی از منم کم نمیشود.
تن در من هیچ اثری ندارد .
وقتی خواب میبینیم مثلا؛ در خیابان هستیم، چقدر خودمان است که در خیابان است ؟
همهی خودمان .
تن من در خود من نقش ندارد.
مثال :
حقیقت آب تری است؛ حال آب ۳۰ درجه یا ۲۰ درجه باشد، در تری آن دخالتی ندارد .
انسان یک تن دارد و یک من .
که حقیقت او همان (من) یا (نفس) اوست و همه ادراکات، مخصوص و مربوط به نفس است .
_____________________
پی نوشت :
در محاورات فارسی زبانان (من) ، (نفس) ، (روح) ؛ به یک معنا به کار می رود. و در این نوشته هم از آن محاورات سرپیچی نشده است.
ولی قرآن نفس را به جای (من) انسان یا (جان) او به کار می برد .
پی نوشتی دیگر :
ما د راین پست ادعای خود را مطرح کردیم. تا عزیزان در آن تامل و تفکر بفرمایند، تا وقتی خواستیم باهم دیگر این ادعا را بیابیم در یافتن راحت تر باشیم .
لذا در پست های بعدی هدف یافتن و باور این ادعا است.
البته چنانچه قبلا هم گفته شده در یافتن ما استدلال و برهان به بحث نمی آوریم که پای بحث ما را بگیرد و پایین بکشد.
آری؛ خوشا به حال آن کس که خود را شناخت که در این صورت خود را ارزان نمیفروشد و متوجه یوسف خود میگردد و میفهمد که:
گوهری در میـان این سنگ است یوسفی در میان این چاه است
پَسِ این کوه قرص خورشید است زیر این ابر زهره و ماه اسـت
و لذا بعد از معرفت به خود، دست در اصلاح خود میزند و عقل نظری را چراغ عقل عملی قرار میدهد و آن میشود که باید بشود.
و این استکه گفته میشود: «معرفت به نفس، مقدمهی عبودیت است» و هر چه معرفت به نفس شدیدتر باشد، راه کمالِ عبودیت بیشتر وسعت مییابد.
جان گشاید سوی بالا بالها تن زده اندر زمین چنگالها
باید در بحث انسان شناسی یا معرفت نفس روشن شود که آدمی، آفتابی پنهان است بسیار گستردهتر از آنکه در بدن بگنجد، و اگرچه به ظاهر فرشته پنهان است ولی انسان از آن پریان و فرشتگان پنهانتر است. یعنی:
گَر به ظاهر آن پری پنهان بود آدمی پنهانتر از پریان بود
تدبّر در متون اسلامی به راحتی ما را نسبت به انسان متوجه ماورائی فوق این تن خاکی میکند و نه تنها مولوی، که همه فریاد برخواهیم آورد که:
ما بدانستیــم، ما این تن نهایــم از ورای تــن به یـزدان میزییــم
ایخنکآنراکه ذاتخودشناخت در ریاضِ سرمدی قصریبساخت
خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فـزونـی آمـد و شـد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس، خویشرابردلقدوخت
حقیقتاً مشکل آدمی همین است که خود را «بد» میشناسد و با خود «بد» عمل میکند و لذا همهی استعدادهای خود را از بین میبرد. برعکس؛
انبیاء آمدند تا از ضایعشدن انسان جلوگیری کنند. یعنی:
آنچــه صاحـبدل بداند حال تُو تو زحـال خـود نــدانی ای عمـو
جوهر صدقت خفیشد در دروغ همچو طعم روغن اندر طعم دوغ
آن دروغـت ایــن تـن فانی بـود راستت آن جـــان ربــانی بــود
سالها این دوغ تـن پیـدا وفاش روغن جان انــدر او فانی و لاش
دوغ را در خمـره جنبــاننـدهای تا فـرستـد حق رسولی، بنـدهای
تا بجنبانـد به هنـجار و به فــن تا بدانم من که پنـهان بـود «مَن»
یعنی از طریق ریاضتهای شرعی و واردشدن در دستورات منظم انبیاء میتوان به جوهر اصلی وجود خود دست یافت و فهمید نظر را منحصر در تن کردن، نظر بر سراب انداختن است و ندا سر میدهد که:
مــرغ بــاغ ملکــوتم نیـم از عالـم خاک چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم
ای خوش آنروزکهپروازکنمتابردوست بـه هوای سرکویش پروبالی بزنــم
و آن وقت است که خوب حس میکند که:
جان گشاید سوی بالا بالها تن زده اندر زمین چنگالها
وقتی روح در صحنهی حیات انسانها مورد توجه قرار نگیرد، انسانها غائبانه با هم برخورد میکنند و حقیقت همدیگر را نمیبینند و در واقع بیگانگانی هستند کنار یکدیگر همراه با تحلیلهای غیر واقعی نسبت به هم، چرا که:
آدمی همچونعصای موسیاست آدمی همچونفسون عیسیاست
یعنی همچنانکه ظاهر کار آن دو پیامبر بزرگ یک چوب و یا یک دَم و نفس است،
ولی باطن کار آن دو بزرگوار یکی اژدهایی فعّال و دیگری نفخة حیاتزایی است که مرده زنده میکند،
انسان نیز باطنی بسیار اسرارآمیز دارد. به همین دلیل است که نباید از انسان ساده گذشت و وسعت روحش را در محدوده تنگ ماده به فراموشی سپرد.
خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فـزونـی آمـد و شـد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس، خویشرابردلقدوخت
برآمیختن جسم و روح، موجب شده که روح مجال پریدنش را
از دست بدهد،
چرا که سبکی و سبکبالی، شأن روح است مگر اینکه روح، اصل خود را فراموش کند و تابع جسم شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
سبک بالی روح را فراموش میکنیم، این فراموشی باعث از بین رفتن که نمیشود تا دوباره با استدلال بخواهیم بیابیم.
تلنگر کافی است تا از غفلت بیرون بیاییم
هر انسانی با اندک تأملی بر حالات خود، تصدیق میکند که خودش منحصر به این جسد مادی نیست و خواهد گفت: «ما بدانستیم، ما نَه این تنیم».
یعنی علاوه بر اثبات وجود نفس مجرد، هرکس میتواند به راحتی بفهمد که روحش فراختر از بدنش هست.
جالب آن است که پس از آگاهی به این نکته، راهی را میطلبد تا این قفس تنگ را بشکند و به آن فراخنای لازم دست یابد. این است که ناله سر میدهد:
ای تنِ گشتهوِساقجان، بس است چند تانَد بحر در مَشکی نشست
ای هزاران جبـرئـیل اَنـدر بشــر ای مسیحای نهان در جوف خر
یعنی گِله سرمیدهد که تا کی باید گرفتار تن باشد، چرا که صورت آدمی، رهزن و حجاب واقعیتِ اوست و نمیگذارد آدمی به واقعیت خود دست یابد، مگر اینکه سر را از یقة تن بیرون کشد و از ماوراء تن، خود را به نظاره بنشیند.